یادداشت های بانو ویرا

معنی جدید: ویرا،واژه‌ای در زبان کردی به معنی صاحب‌فکر و هوشمند است

یادداشت های بانو ویرا

معنی جدید: ویرا،واژه‌ای در زبان کردی به معنی صاحب‌فکر و هوشمند است

پیام های کوتاه
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۶ , ۰۰:۴۸
    تنفر
طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «کتابخوانی» ثبت شده است

۲۷مرداد

این حرف آویزه ی گوشت باشد، دخترم: مثل عقربه ی قطب نما که همیشه رو به شمال است، انگشت اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا میکند. همیشه یادت باشد، مریم.


 هزار خورشید تابان
خالد_حسینی

پ.ن: کناب بینظیریه در مورد درد و رنج های دو زن افغانه.من تو یه نمایشگاه 50 صفحشو خوندم کاش وقت آزاد بیشتری داشتم...

ویرا بانو
۱۸مرداد

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسید :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشینم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم یک شب را با شما بگذرانم!

تمام دانشجویان در کتابخانه به پسر که بسیار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقیقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار میزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و میدانم مرد ها به چه چیزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟

پسر با صدای بسیار بلند گفت :
200 دلار برای یک شب
خیلی زیاد است!

وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غیر عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد :
من حقوق میخوانم و میدانم چطور شخص بیگناهی را گناهکار جلوه بدهم.


کاروانسرای زندگی
ماری_تورن

ویرا بانو
۳۱تیر

همه شاید از قطعی برق ناراضی باشن

ولی من بدون عذاب وجدان و خیال راحت اون دو ساعت یا میخوابم یا کتاب غیر درسی میخونم

خیلی لذت بخشه بدون استرس تو این موقعیت کتاب بخونی

فقط خداکنه تا کتاب مرشد و مارگریتا رو تموم نکنم وضع همین باشه

هرکی هم گرمشه لباس نازک بپوشه به من چه:)))

یا میتونه تشت آب درس کنه آب تنی کنه

خلاصه خیلی روش ها هست

ویرا بانو
۰۲خرداد
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
نگهبان گفت: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
رهگذر گفت: «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
نگهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
رهگذر گفت: «اسب و سگم هم تشنه‌اند.»
نگهبان: «واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.»
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مرد رهگذر گفت: «روز به خیر.»
مرد با سرش جواب داد.
رهگذر گفت: «ما خیلی تشنه‌ایم؛ من، اسبم و سگم.»
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: «میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که می‌خواهید بنوشید.»
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. رهگذر از مرد تشکر کرد.
مرد گفت: «هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.»
رهگذر پرسید: «فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟»
مرد گفت: «بهشت.»
رهگذر پرسید: «بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!»
مرد گفت: «آنجا بهشت نیست، دوزخ است.»
رهگذر در حالی که حیران مانده بود گفت: «باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!»
مرد گفت: «کاملاً برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.»


ویرا بانو
۲۳ارديبهشت

بازم فرشتگان دانش و بازم کتاب پیشنهادی:)

این بار کتاب الف پائولو کوئلیو عزیز

البته به پیشنهاد خارخو جان اسم فرشتگان دانش رو انتخاب کردم :)

پ.ن:

امروز نوبت دندانپزشکی دارم و بسی استرس به خاطر دعوا نکردن خانم دکتر


ویرا بانو